تبليغاتX
he$$e Haft0m

he$$e Haft0m

پای سگ بوسید مجنون,خلق گفتند این چه بود؟...............گفت این سگ گاهگاهی کوی لیلی رفته بود

 

 

زنان قبیله ی تحاوی در جنوب اقیانوس آرام

از زمان تولد ازدواج میکنند!

 

در قدیم دریا نوردان به این دلیل گوشواره ی طلا داشتند

که پول لازم برای مراسم تدفینشون همیشه همراهشون باشه!

 

مردم تالتکس برای اینکه دشمنان خود رو نکشن

در جنگ از شمشیر های چوبی استفاده می کردند!

 

اولین کالای بین المللی در دنیا بنزین و دومین کالا قهوه است!

 

در پرو رسم بود وقتی زنی

یک سیب زمینی زشت پیدا میکرد آن را

به صورت نزدیکترین مرد بزند!

 

هلندی ها سیب زمینی سرخ کرده رو همیشه با سس مایونز میخورن!

 

نیوتن به شدت به عالم غیب و خرافات معتقد بود!

 

الکساندر گراهام بل،مخترع تلفن،هیچوقت

به همسر و مادرش تلفن نزد چون هر دوی آنها

ناشنوا بودن!

 

ادوکلن نخستین بار به عنوان ماده ای حفاظتی

در برابر طاعون به کار میرفت!

 

در روسیه رانندگی با ماشین کثیف و خاک آلود جرم محسوب میشه!

 

هندوها مردن در بستر رو دوست ندارن،

ترجیح میدن کنار رودخونه زندگی رو بدرود بگن!

 

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت22:51توسط آرش | |

  سلام :

با عرض معذرت یه چند روزی میشه که نبودم.

حالا اومدم چرا نبودم و ؟

کجا بودمش بماند.حالا که هستم.

این دفعه تصمیم گرفتم هر سری که آپ میکنم یه فصل از انجیل رو براتون بنویسم.

فکر نکنم ضرری داشته باشه.

موفق باشید...



ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت10:50توسط سانیا | |

 

به نظر شما عاشق شدن تو نوجوانی خوب

 و قشنگه یا بده و باعث آسیب روحیه میشه؟؟؟

 

حتما نظرتون رو بگیداااااااا

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت23:44توسط آرش | |

1 x 8 + 1 = 9
12 x 8 + 2 = 98
123 x 8 + 3 = 987
1234 x 8 + 4 = 9876
12345 x 8 + 5 = 98765
123456 x 8 + 6 = 987654
1234567 x 8 + 7 = 9876543
12345678 x 8 + 8 = 98765432
123456789 x 8 + 9
= 987654321 


1 x 9 + 2 = 11
12 x 9 + 3 = 111
123 x 9 + 4 = 1111
1234 x 9 + 5 = 11111
12345 x 9 + 6 = 111111
123456 x 9 + 7 = 1111111
1234567 x 9 + 8 = 11111111
12345678 x 9 + 9 = 111111111
123456789 x 9 +10=
1111111111 


9 x 9 + 7 = 88
98 x 9 + 6 = 888
987 x 9 + 5 = 8888
9876 x 9 + 4 = 88888
98765 x 9 + 3 = 888888
987654 x 9 + 2 = 8888888
9876543 x 9 + 1 = 88888888
98765432 x 9 + 0 = 888888888

  1 x 1 = 1
11 x 11 = 121
111 x 111 = 12321
1111 x 1111 = 1234321
11111 x 11111 = 123454321
111111 x 111111 = 12345654321
1111111 x 1111111 = 1234567654321
11111111 x 11111111 = 123456787654321
111111111 x 111111111= 12345678 9 87654321


+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت13:35توسط مصطفی | |

برای انجام این بازی ریاضی کافی است شماره تلفن منزل یا محل کارتان هفت رقمی باشد و عدد آخر آن صفر نباشد

۱- سه رقم اول شماره تلفن منزل یا محل کارتان را بنویسید(کد منطقه را جزو شماره تلفن محسوب نفرمائید)

۲-عدد مذکور را در عدد ۸۰ ضرب نمائید

۳-حاصل را با عدد یک جمع کنید

۴-عدد بدست آمده را در ۲۵۰ ضرب کنید

۵-چهار رقم آخر شماره تلفن تان را به عدد بدست امده بیافزایید

۶-یکبار دیگر چهار رقم آخر شماره تلفن را با عدد بدست آمده جمع نمائید

۷-عدد ۲۵۰ را از عدد بدست امده کسر نمائید

۸-حاصل را بر عدد ۲ تقسیم نمائید

اگر مراحل بالا را به درستی انجام داده باشید اکنون باید شماره تلفن شما بدست آمده باشد


---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


می توانید از ماشین حساب هم استفاده کنید.

۱-عدد ماه تولدتان را بنویسید (فروردین= ۱ ، اردیبهشت= ۲ و....)

۲-این عدد را در ۵ ضرب کنید

۳-عدد بدست آمده را با تعداد روز های هفته (عدد ۷) جمع  کنید.

۴-عدد بدست آمده را در ۴ ضرب کنید

۵-اکنون عدد بدست آمده را با عدد ۱۳ جمع بزنید

۶-عدد حاصل شده را در ۵ ضرب کنید

۷-چندم برج متولد شده اید ؟ عدد آن را به عددی که بدست آورده اید اضافه کنید

۸-عدد ۲۰۵ را از عدد بدست آمده کسر کنید

اگر مراحل بالا را درست انجام داده باشید حاصل، عددی خواهد شد که دو رقم سمت راست آن روز تولد شما و رقم سمت چپ ماه تولد شما را نشان می دهد


+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت13:29توسط مصطفی | |

 

 

رنگین کمان پاداش کسی است که

تا آخرین قطره زیر باران بمونه...

 

-------------------------------------------------------------------------

 

 

لاکپشت ها هم عاشق میشن

اما تحمل درد عشق براشون

 آسونه چون حد اقل میدونن که عشقشون

آروم آروم ترکشون میکنه...

 

-----------------------------------------------------------------------------------------

 

همیشه دلیل شادی کسی باش،

نه قسمتی از شادی او،

 

اما همیشه قسمتی از غم کسی باش،،

نه دلیل غم او

 

----------------------------------------------------------------------

 

مثل ساحل آرام باش تا

دیگران مانند دریا

بی قرارت باشند

 

---------------------------------------------------------------------

 

خوبه که آدم یکی رو دوست داشته باشه،

نه به خاطر اینکه نیازشرو برطرف کنه،

نه به خاطر اینکه کس دیگه ای

رو نداره،نه به خاطر اینکه

 تنهاست و نه از روی

اجبار،،،

بلکه به خاطر اینکه اون شخص

ارزش دوست داشتن رو داره.........

 

------------------------------------------------------------------------------

 

یک هیزم شکن زمانی

خسته میشه که تبرش کند بشه

نه اینکه هیزمش زیاد

بشه.تبر ما انسان ها باورهامنه

نه آرزوهامون.........

 

 


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت22:55توسط آرش | |

ولادت مولای متقیان

امام علی (ع)

پدر تمام یتیمان مبارک باد!!!

____________________________

دوستای گلم مرسی (نه ببخشید)ممنون (فارسی را پاس بدارید ،انگلیسی را زاپاس بدارید) که اومدین این جا و ما رو خوشحال کردین!دوستتون داریم و باز هم منتظر وجود گرمی بخشتون هستیم.

راستی پدرای عزیز رو یادتون نره.

همه ی باباهای گل رو از طرف منم ببوسین!!!*:

راستی یادم رفت به آقایونی که هنوز بابا نشدن و آقا پسرا تبریک بگم خب پس یه خط بیا پایین:

»آقایون و آقا پسرای گل روزتون پیشاپیش مبارک«

_______________________________________

پدر کیست؟

یک پدر کسی است که می خواهد تو را بگیرد

  ونگه دارد بالا بکشد
آن زمان که سقوط می کنی !
لباس های خاکی ات را پاک کند
   و بگذارد که دوباره سعی کنی
یک پدر،کسی است که می خواهد تو را باز دارد
   زمانی که در حال مرتکب شدن خطایی هستی
اما اجازه می دهد تو راه خود را پیدا کنی!
حتی زمانی که قلبش در سکوت می شکند،
     زمانی که تو آسیب دیده ای!
یک پدر کسی است که:زمانی که گریه می کنی،
تو را در آغوش می کشد.
زمانی که قوانین را زیر پا می گذاری،
     تو را نصیحت می کند.
زمانی که موفق می شوی ،
         او از غرور می درخشد
و زمانی که تو اشتباه می کنی،باز هم به تو ایمان دارد.
پدر،تو تمام چیزهای یک پدر دلسوز را داری،
            و چیزی بیشتر!
«سوزان سیلیس»

____________________________________

اینم تقدیم به همه ی شما عزیزان

گل برای گل


+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت22:10توسط سانیا | |


>>فرشته ها<<


      یک روز مردی خواب عجیبی دید که در میان فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه میکند



آنها تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین میرسید بازمیکردند وآنها را داخل جعبه ای می گذاشتند

مرد از فرشته پرسید: شما چه کار میکنید؟ فرشته درحالی که داشت نامه ای را باز میکرد گفت:

این جا محل دریافت است وما دعاها وتقاضاهای مردم ازخداوند را تحویل می گیریم

مرد کمی جلوتر رفت وباز تعدادی فرشته دید که کاغذهایی را درون پاکت می گذارند و آنها را به وسیله ی

پیک هایی به زمین میفرستند .مرد پرسید شما چه كارمي كنيد؟

يكي ازفرشته ها گفت:اين جا محل ارسال است ما رحمت هاي خداوند را براي بند گان مي فرستيم

مرد كمي جلوتر رفت وديد يك فرشته بيكارنشسته باتعجب ازاوپرسيد :چراشما بي كاريد؟

فرشته گفت اين جا محل تصديق جواب است مردمي كه دعاهايشان برآورده شده بايد جواب بفرستند

اما عده ي بسياركمي اين كاررا مي كنند مردازفرشته پرسيد:

مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟

 فرشته گفت: خيلي ساده فقط كافي
است بگويند خدايا شكر!!!
______________________________________

من او ندارم...!
   ببین نازنین،از آغاز پروانگی تا بحال در هر گذر و بن بست و خیابان و بیابان همه سراغ آن اوی نیامده،آن گمشده ی رفته ی سفر کرده را از من گرفتند و من سربزیر اما سر بالا جوابشان را دادم،اما دیگر نمیشود.
زیر باران نسبتا شدید چند روز بعد از تولدت،یک تصمیم سبز گرفتم با سوال های بی جواب و تمام شعرهای آن کتاب،قرار گذاشتم به پرسش تمام آنهایی که یا پرسیدند یا قرار است بپرسند پاسخ دهم؛نتیجه این شد که
من او ندارم
چه شد؟!باز که هنوز نقطه ی آخر جمله را ننوشته ابروهای نازنینت پیوندی ناگسستنی خوردند،من که با تو نبودم،عزیز کرده ی این همه سال دل ترک ترک رسوا،خودت قضاوت کن من وقتی تو را دارم او را می خواهم چه کار،پس بخند من تو را دارم ،تو هم قبول کن و مثل من بگو من او ندارم...

______________________________________________


_________________________________________


مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.
 


_____________________________________

 
* مصاحبه با یک (عاشق ) *
 ابتدا کمی از خودتان بگویید؟
اهل کاشانم،تکه نانی دارم،خورده هوشی،سر سوزن ذوقی*
آیا واقعا اهل کاشانید یا...
 
اهل کاشنم اما شهر من کاشان نیست،شهر من گم شده است*

 شغل شما؟
پیشه ام نقاشیست،گاه گاهی قفسی میسازم با رنگ،میفروشم به شما،تا به ،آواز شقایق که در آن است دل تنهاییتان تازه شود*


 اصل و نسب؟
نسبم شاید برسد به گیاهی درنده،به سفالینه ای از خاک « سیلک»*


دین و آئین؟ 
من مسلمانم،قبله ام یک گل «سرخ» *

 نشانه ی شاعرانه ی شما؟
 به سراغ من اگر می آیید،پشت «هیچستانم»*


 ببخشید پشت هیچستان کجاست؟
پشت هیچستان جایی است .پشت هیچستان رگهای هوا،پر قاصدک هایی است که خبر می آورند،از گل وا شده ی دورترین بوته خاک*

 یکی از شاعرانه ترین خاطره ی دوران کودکی شما؟
پدرم وقتی مرد پاسبان ها همه شاعر بودند*


 اگر ناگزیر شوید از خودتان تعریف کنید چه میگویید؟
 من پر از فانوسم.من پر از روشنی ام.و پر از دار و درخت،پرم از راه،از پل،از رود،از موج،پرم از سایه ی برگی در آب:گر چه درونم تنهاست*

زندگی؟
 زندگی رسم خوشایندی است*


 مرگ؟ 
مرگ پایان کبوتر نیست*

 ...و عشق؟
و عشق سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست.وعشق،صدای فاصله هاست*


 میانه ی شما با فلسفه؟
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ،کار ما شاید این است که در افسوس گل سرخ شناور باشیم*

 آیا برای شما مهم است که در کجا باشید:وطن یا غربت؟
 
هر کجا هستم باشم،آسمان مال من است.پنجره،فکر،هوا،عشق،زمین مال من است*

اگر یک بار دیگر به دنیا بیایید...؟ 
دوره گردی خواهم شد،کوچه ها را خواهم گشت،جار خواهم زد،آی شبنم،شبنم،شبنم*
میانه شما با سیاست؟

من قطاری دیدم که سیاست می برد(و چه خالی می رفت)*


 از بزرگترین دغدغه ی شما در حال حاضر؟
 در این کوچه ها که تریک هستند،من از حاصل ضرب تردید و کبریت میترسم،من از سطح سیاسی قرن میترسم*

 آینده ی بشریت را چگونه پیش بینی می کنید؟
 داخل واژه صبح،صبح خواهد شد*
 
ازتون متشکرم که به مصاحبه ی ما جواب مثبت دادید،خدانگهدار...
________________________________________________

...نیایش...

در آن صبح ازل،

خداوند،هستی را با آفرینش انسان

معنا و مفهوم بخشید.

اما انسان ،بدون سخن،بدون گفتار

      همچون قناری ای بود،خیس سکوت!

و خداوند آستین بالا زد و سخن را

در کم انسان نجوا کرد.

و در آن صبح سپید،

انسان با لبخندی به پروردگارش گفت:سلام!

     فرشتگان دست افشان شدند و پای کوبان

     ستارگان لبخند زدند و مهتاب،چشمک.

     و گفت و گوی انسان با خداوند

«نیایش» نام گرفت!

و قناری لحن گفت و گو را از انسان آموخت و ترنم       ترانه اش،

دلنشین ترین شنیدنی انسان شد!

و صدای سخن عشق،نخستین کلام انسان بود به همسفرش،که گفت:

    «دوستت دارم»

و به این بهانه،«عشق» نخستین کلام شد

که از زبان باکره ی او جاری کردید.

_______________________________________________________________________


 

=>ابراز محبت از طریقه نامه ی تنفر<=

*علاقه و محبتی شدیدی را که سابقا به تو ابراز می کردم

دروغ بود،بی احساس بود،و در حقیقت نفرت من نسبت به تو

*روز به روز بیشتر میشود و هر چه بیشتر تو را می شناسم

به دو رویی تو بیشتر پی می برم و

*این احساس در قلب من جای میگیرد که بالاخره باید

از هم جدا شویم و دیگر به هیچ وجه ،نمی توانم و نمی خواهم که

*روزی شریک زندگی تو باشم، و اگرچه عمر دوستیی ما کوتاه بود،ولی

در همین مدت کم توانستم به طبیعت فرو مایه و هوس های تو پی ببرم و

*بسیاری از اخلاق و صفات تو برای من روشن شد،و مطمئن هستم

این طبع تند خوی،بالاخره تو را بدبخت خواهد کرد.

*اگر ازدواج ما سر بگیرد تمام عمر

با پشیمانی خواهیم گریست. افسانه ی آشنایی ما  پایانش جدایی بود و جدا از هم

*خوشبخت خواهیم بود.

حال لازم است بگویم که

*این موضوع را سرسری نمی نویسم و چه قدر ناراحت کننده است که اگر

باز هم بخواهی در طلب دوستی با من باشی بنابراین از تو می خواهم که

*جواب نامه ام را ندهی چون نامه ی تو سراسر

دروغ وتظاهر وخالی از

*محبت است و من تصمیم گرفتم که برای همیشه

تو و یادگاری های تلخ عشقت را فراموش کنم چون به هیچ وجه نمیتوانم

*دوستت داشته باشم،و شریک زندگی تو باشم....

 

«حال اگر می خواهی به محبت واقعی و درونی من پی ببری از تو میخواهم که این نامه را یک خط در میان بخوانی»

___________________________


روزی مردی، عقربی را دید که درون اب دست و پا میزند، او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد،اما عقرب انگشت او را نیش زد.مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از اب بیرون بیاورد، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.رهگذری او را دید وپرسید:برای چه عقربی را که نیش میزند نجات میدهی؟ مرد پاسخ داد:این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم.


________________________________________


دخترک و نابینا

فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه.
- مطمئنی؟
- نه.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...!!!!
________________________________________________

,,,دلداده درویش ژنده پوش,,,

 روزی در یک روستا، درویشی در حال گذر بود. در همان حال کودکی بر پشت بام یکی از خانه ها بازی می کرد. به ناگه بر لب بام آمد و در مقابل چشمان وحشت زده اهالی به پایین پرتاب شد. درویش به محض مشاهده صحنه فریاد زد: "او را نگه دار!". سقوط شتابناک کودک آرام شد. درویش دوید و کودک را در میان زمین و هوا گرفت و در مقابل حیرت اهالی، کودک را سالم به آنان برگرداند!مردم به دور درویش حلقه زدند و او را از اولیاءالله دانستند و هر یک به تعارف صفت غریبی را به درویش نسبت دادند.درویش اهالی را ساکت کرد و گفت: "اینان که می گویید، من نیستم! من فقط بنده معمولی خداوند هستم که به فرامین او گوش جان سپرده و عمل کرده ام و لحظه ای که این صحنه را دیدم، گفتم، خدایا، او را نگه دار!زیرا من با او- منظور خداوند است- دوست هستم و عمری به دستورات او گوش کردم و عمل نمودم و اینک از او یک درخواست کردم و او اجابت نمود، پس می بینید که اتفاق مهمی نیفتاده است. آنگاه درویش کوله پشتی خویش بر دوش گرفت و از مقابل دیدگان متحیر مردم روستا در غبار زمان محو شد.

______________________________________
دو فرشته مسافر!!!
دو فرشته مسافر، براي گذراندن شب، در خانه يک خانواده ثروتمند فرود آمدند. اين خانواده رفتار نامناسبي داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زيرزمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند. فرشته پير در ديوار زير زمين شکافي ديد و آن را تعمير کرد. وقتي که فرشته جوان از او پرسيد چرا چنين کاري کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که مي نمايند نيستند."شب بعد، اين دو فرشته به منزل يک خانواده فقير ولي بسيار مهمان نواز رفتند.بعد از خوردن غذايي مختصر، زن و مرد فقير، رختخواب خود را در اختيار دو فرشته گذاشتند. صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقير را گريان ديدند. گاو آنها که شيرش تنها وسيله گذران زندگيشان بود، در مزرعه مرده بود. فرشته جوان عصباني شد و از فرشته پير پرسيد:" چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد؟ خانواده قبلي همه چيز داشتند و با اين حال تو کمکشان کردي، اما اين خانواده دارايي اندکي دارند و تو گذاشتي که گاوشان هم بميرد." فرشته پير پاسخ داد:"وقتي در زير زمين آن خانواده ثروتمند بوديم، ديدم که در شکاف ديوار کيسه اي طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسيار حريص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از ديدشان مخفي کردم. ديشب وقتي در رختخواب زن و مرد فقير خوابيده بوديم، فرشته مرگ براي گرفتن جان زن فقير آمد و من به جايش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که مي نمايند نيستند و ما گاهي اوقات، خيلي دير به اين نکته پي مي بريم."
________________________________________________

زمان!!!
در جزیره ایی زیبا تمام حواس زندگی می کردن.
شادی...غم...غرور...عشق و...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند . چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره کاملا به زیر آب فرو می رفت.. عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.
غرور گفت: ((نه. من نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف می کنی))
غم در نزدیکی عشق بود . پس عشق به او گفت : اجازه بده تا من با تو بیایم.
غم با صدای حزن آلودی گفت(آه...عشق.من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تنها باشم.
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.
اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید.
آب هر لحظه بالا و بالاتر می امد و عشق دیگر نا امید شده بود که نا گهان صدای 
سالخورده ای  گفت(بیا عشق من تو را خواهم برد)عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیر مرد را بپرسد.و
سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کردند. وقتی به خشکی
رسیدند پیرمرد به
 
راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که نجاتش داده چقدر
بر گردنش حق دارد.

عشق نزد عالمی رفت و از او پرسید (آن پیر مرد که بود؟)
عالم پاسخ داد(زمان)
عشق با تعجب گفت(زمان؟؟ اما چرا او به من کمک کرد؟!)
عالم لبخندی زد و گفت:زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است....!
 

____________________________________________________

انتهای راه


زن دست دختر نوجوانش را در دست گرفته و به پیرزن گدایی خیره شده است که در انتهای بازار دست خویش را به سوی این و آن دراز می کند .
مادر به کودکش می گوید 30 سال پیش آن زن همسر و کودکش را رها نمود و امروز ...
کودک به مادر می گوید بگذار سکه ایی به او بدهم . مادر می گوید سکه اندک تو دردی از او را دوا نمی کند .
کیسه ایی به کودکش می دهد و می گوید این ها را هم به او بده .
کودکش به سوی پیرزن می دود و زن جوان با اشک بخشش نوه به مادر بزرگش را می نگرد !
به سخن ارد بزرگ : کسی که همسر و کودک خویش را رها می کند ، در پی خفت ابدیست .
اگر آن پیر زن در جوانی کودک و همسر خویش را رها نمی ساخت اکنون لذت در آغوش کشیدن و هم صحبتی با نوه خویش را از دست نمی داد ...
__________________________________________________
خانم شما خدا هستید؟؟؟؟؟

کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی در حال عبور او را دید، او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش
کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.
کودک گفت: می دانستم با او نسبتی داری
___________________________________________
عروسک
چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک
بخرم. همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: "عمه جان..." اما زن با بی حوصلگی جواب داد: "جیمی، من که
 گفتم پولمان نمی رسد!" زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت. به
 ارامی از پسرک پرسیدم: "عروسک را برای کی می خواهی بخری؟" با بغض گفت:
"برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای خواهرم ببرد."
پرسیدم: "مگر خواهرت کجاست؟" پسرک جواب داد خواهرم رفته پیش خدا، پدرم
میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا"پسر ادامه داد: "من به پدرم گفتم که
از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند. "بعد خودش را به من
 نشان داد و گفت: "این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکند،
من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که خواهرم آنجا تنهاست و
غصه می خورد." پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد. طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم.
از او پرسیدم: "می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم، شاید کافی باشد!" او با بی میلی پولهایش را به من داد و گفت: "فکر نمی کنم چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است "من شروع به شمردن پولهایش کردم. بعد به او گفتم: "این پولها
 که خیلی زیاد است،حتما می توانی عروسک را بخری!" پسر با شادی گفت: "آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!" بعد رو به من کرد وگفت: "من دلم می خواهد
 که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم، چون مامان گل رز خیلی دوست دارد،
 آیا با این پول که خدا برایم فرستاده می توانم گل هم بخرم؟"اشک از چشمانم
 سرازیر شد، بدون اینکه به او نگاه کنم، گفتم:" بله عزیزم، می توانی هر چقدر
که دوست داری برای مادرت گل بخری." چند دقیقه بعد عمه اش بر گشت و من
 زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خودم را پنهان کردم. فکر آن پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمی شد؛ ناگهان یاد خبری افتادم که هفته ی پیش در روزنامه خوانده بودم: "کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرد" دختردر جا کشته شده و
 حال مادر او هم بسیار وخیم است." فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری
 به دست آورم. پرستار بخش خبر نا گواری به من داد: "زن جوان دیشب از دنیا رفت." اصلانمی دانستم آیا این حادثه به پسر مربوط می شود یا نه، حس عجیبی داشتم.
 بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی گذاشته بودند که
 رویش یک عروسک، یک شاخه گل رز سفید و یک عکس بود.
___________________________________________________

شيطان از انتشار ليلي مي ترسد...

خدا به شيطان گفت: ليلي را سجده کن. شيطان غرور داشت، سجده نکرد.
گفت: من از آتشم و ليلي گل است.
خدا گفت: سجده کن، زيرا که من چنين مي خواهم.
شيطان سجده نکرد. سرکشي کرد و رانده شد؛ و کينه ليلي را به دل گرفت.
شيطان قسم خورد که ليلي را بي آبرو کند و تا واپسين روز حيات، فرصت خواست. خدا مهلتش داد.
اما گفت: نمي تواني، هرگز نمي تواني. ليلي دردانه من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من.
گمراهي اش را نمي تواني حتي تا واپسين روز حيات.
شيطان مي داند ليلي همان است که از فرشته بالاتر مي رود.
و مي کوشد بال ليلي را زخمي کند. عمريست شيطان گرداگرد ليلي مي گردد.
دستهايش پر از حقارت و وسوسه است.
او بدنامي ليلي را مي خواهد. بهانه بودنش تنها همين است.
مي خواهد قصه ليلي را به بي راهه کشد.
نام ليلي، رنج شيطان است. شيطان از انتشار ليلي مي ترسد.
ليلي عشق است و شيطان از عشق واهمه دارد
__________________________________

سلام امیدوارم همتون خوب باشید

گفتم بد نیست شما ام این مطلب و بخونید

تا برای مثال زدن خوشبختی دنبال کسی نگردید

اونی که دنبالشین خود شمایید

میزارمش تو ادامه ی مطلب

خوندنش ضرر نداره *-:


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت11:48توسط سانیا | |


به تو سوگند و به ناز گل سرخ
و به پروانه که در عشق فنا میگردد
زندگی زیبا نیست
آنچه زیباست , تویی

-------------------------------------------------------------


خدا آن حس زیباییست
که در تاریکی شب ها
زمانی که هراس مرگ میدزدد سکوتت را
یکی مثل نسیم سرد میگوید
کنارت هستم ای تنها
و دل آرام میگیرد



------------------------------------------------------------

گاهی توقف در ایستگاه بدون راه فرصت خوبی برای دیدن مسیر طی شده و نگریستن به راه پیش روست
گاهی برای رسیدن باید نرفت


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دکتر شریعتی:
من رقص دختران هندی را از نماز پدر و مادرم بیشتر دوست دارم
زیرا دختران هندی از روی عشق و علاقه میرقصند
اما پدر و مادرم از روی عادت نماز میخوانند


---------------------------------------------------------------------------------

قايقي خواهم ساخت،

خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ‌كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا
پرياني كه سر از خاك به در مي‌آرند

و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.

پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.

پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.

سهراب سپهری


-------------------------------------------------------------------------------------------------

از زندگانيم گله دارد جوانيم...

شرمنده ي جوانيم با اين زندگانيم...


------------------------------------------------------------------------------------------
تو را من چشم در راهم شباهنکام

که میگیرند در شاخ «تلاجن» سایه ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم؛

تو را من چشم در راهم.


شباهنگام، در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند؛

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام،

گرم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی کاهم؛

تو را من چشم در راهم.

((نیما یوشیج))

----------------------------------------------------------------------------


من

پری گوچک غمگینی را میشناسم

که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نیلبک چوبین

مینوازد آرام، آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه میمیرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.


((فروغ فرخزاد))

----------------------------------------------------------------------------------------------------

و عشق صداي فاصله هاست..صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند

<<سهراب سپهری>>

-------------------------------------------------------------------------------------------------------


فروتنانه می شکنم

در مقابل گرد باد اندوهت

و شوکران حیات را

قطره قطره می نوشم

چه سهمناک، عقوبتی است

تاوان گناهی که نکرده ام

-------------------------------------------------------------------------------------------


یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سرو پایی نكنیم

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

به سراغ من اگر مي آييد
نرم و آهسته بياييد
مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من


سهراب سپهری

----------------------------------------------------------------------------


به دنبالت مي‌آيم

با دست‌هايي کوچک،

قلبي بزرگ،

که هر لحظه فشرده‌تر مي‌شود،

و چشم‌هايي

که به هر طرف مي‌چرخند

تنها تو را مي‌بينند...


-------------------------------------------------------------------------

زندگی....

گاهی گریه اس

گاهی خنده اس

زندگی ....

مثه جنگه

تنها جنگی که قشنگه


--------------------------------------------------------------------
عاشقت بودم.....


یادت هست؟......

گفتم که دوستت دارم.....

گفتی که کوچکم

برای دوست داشتن

رفتم تا بزرگ شوم

اما.......

آنقدر بزرگ شدم

که یادم رفت

عاشقت هستم.


---------------------------------------------------------------


فریادی و دیگر هیچ .

چرا که امید آنچنان توانا نیست
که پا سر یاس بتواند نهاد.
***
بر بستر سبزه ها خفته ایم
با یقین سنگ
بر بستر سبزه ها با عشق پیوند نهاده ایم
و با امیدی بی شکست
از بستر سبزه ها
با عشقی به یقین سنگ برخاسته ایم
***
اما یاس آنچنان تواناست
که بسترها و سنگ ها زمزمه ای بیش نیست !
فریادی
و دیگر
هیچ !

احمد شاملو


-------------------------------------------------------------------


زندگی یک گل سرخ است پر از عطر

پر از خار

پر از برگ لطیف

یادمان باشد اگر گل چیدیم

عطر و خار و گل و برگ

همسایه ی دیوار به دیوار هم اند


---------------------------------------------------------------------------------

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا,
خانه کوچک ما سیب نداشت

حمید مصدق

-------------------------------------------------------------------

زندگی....


زندگی....

گاهی هوای تنفس کم می شود

گاهی برای تنفس باید زجر کشید...

گاهی اسمان ابری میشود......!

ولی....

همیشه باید زندگی کرد


تا شقایق هست


------------------------------------------------------------------

چقدر کند ...

حرکت می کند

هوا سرد

حرف ها تا قسمتی ابری

دست ما نیست

آدمها

به اندازه جیبشان فکر می کنند

باران که ببارد

خدا کند خیس نشویم

آنوقت می گوییم دریایی هستیم

یک سکه حرف و ادعا ...


-------------------------------------------------------------------------

دلم هوایت را که میکند

میروم کنار پنجره

و می نوشم تمام باغچه را

مشتی باران

به صورت تنهاییم میپاشم

احساسم خیس میشود

و در هق هق آسمان می آمیزد

سبز میشوم در انبوه خاک و خزه

آن وقت ..

تو را نفس میکشم


------------------------------------------------------------------------

به کجا چنین شتابان؟ گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زینجا ، هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟

همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم ، به کجا چنین شتابان؟

به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم

سفرت به خیر اما ، تو و دوستی خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را...

محمد رضا شفیعی کدکنی

------------------------------------------------------------------------------------
دهانت را می بویند:

مبادا که گفته باشی دوستت می دارم

دلت را می بویند

روزگار غریبی است نازنین،

وعشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.

در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را به سوختبار سرود و شعر فروزان می دارند

به اندیشیدن خطر مکن،

روزگار غریبی است نازنین

آن که بر در خانه می کوبد

شباهنگام به کشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد.

آنک قصابانند بر گذرگاهها مستقر

با کنده و ساتوری خون آلود

و تبسم را بر لبها جراحی می کنند

وترانه را بر دهان

شغل را در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب قناری بر آتش سوسن و یاس

روزگار غریبی است نازنین

ابلیس پیروز مست

سور عزای مارا بر سفره نشسته است

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.

احمد شاملو

------------------------------------------------------------------


شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد


فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد

چو روزی ز آغوش در یا بر آمد

شبی هم در آغوش در یا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش وا کن

که می خواهد این قوی . زیبا بمیرد


دکتر مهدی حمیدی

-------------------------------------------------------------------------------


آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران سرودش باد
جامه اش شولای عریانی است
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نو میدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی است اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها پاییز


مهدی اخوان ثالث

---------------------------------------------------------------------------------

----------------------------------------------------------------------------------------------------------



-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------



-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بی تو مهتاب شبی
باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت3:20توسط مصطفی | |